برای نقو نقو
حوالی همین روزها بود که پیدایت کردم
سرشار از حس دلتنیگی و بوی پاییز
مثل برگی در اغوش درخت
حوالی همین روزها بود که گمت کردم
با حسی سرشار دلتنگی و بوی پاییز
مثل برگی در اغوش باد
مرد کنار خیابان گفت
دل می فروشم
به شرط عاشق شدن
مسیرش مستقیم بود
به چپ راهنما زد
به راست پیچید
دور برگردان ها را
اما
تازگیها بسته بودند
جمعه ی پیش از آنکه بدنیا بیایم
گوساله مان مرد
و پدرم نام مرا جمعه گذاشت
من شهری رویا
تو روستایی عشق
قصه ما را سرانجامی نیست
انقلاب می کند چشمانت
در اتحاد جماهیر قلبم
کودتایی است خزنده نگاهت
در دیکتاتوری بی حساب و کتاب قلبم
به رفراندوم می گذاری ام
در انتخابات رسوایی و شهرگی
من رای می آورم به اعتماد چشمانت
به دور دوم می کشانی ام
و من به اکثریت جنون پیروز می شوم
لایحه عشقت را به مجلس رندان می برم
و طرح چشمان تو
نقش پرچم جنگ می شود
و من همه شب دعایم این است
مبادا که تحریم چشمانت شوم
بخت ما مانند شب است
پر از ستاره
اما
سیاه سیاه
آزادشان كنيد!-
براي چيدن آخرين جمله جهان
كلمه كم آوردهام،
لطفاً حروفِ روشنِ رازداران را آزاد كنيد!
آزادشان كنيد!
آنها فرزندانِ فرصتگريزِ هزاره ناناند،
كه در پايداريِ خويش
جهان را از پير شدن بازميدارند.
آزادشان كنيد!
پرستويي كه امروز قفسنشينِ شماست
فردا عقابِ قفلشكني خواهد شد
كه به قله مِه گرفته قاف هم قناعت نخواهد كرد.
آزادشان كنيد!
آنها كاملترين كمربستگانِ باراناند،
كه ما رؤياهايِ بيگرگِ خويش را
در آهوترين پيراهنِ بيفريبشان شستهايم.
آزادشان كنيد!
پروانهاي كه از آخرين آوازِ آتش گذشته است
ديگر از گُر گرفتنِ برباد رفته خود
نخواهد ترسيد.
تنها در تلاوتِ مخفيِ ما تكثير خواهد شد؛
مثل ستاره در آسمان
ترانه در كوه وُ
كلمه در كتاب.
هي رفته بر آب، درياب!
آخرين جمله جهانِ ما
علاقه به آزاديِ آدميست
كه در چيدنِ چلچراغِ آن
كلمه كم نميآوريم.
به دنیا آمده ام به شرطی
زندگی کرده ام به شرطی
عاشق شده ام به شرطی
می میرم
اما
بدون شرط
تشني تشنه ايلم را
چگونه بريده ايد
كه از هر قطره خونش
سياوشانه
شيري سنگي روييده است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟